محمدمحمد، تا این لحظه: 14 سال و 9 ماه و 20 روز سن داره

محمد فرشته ی آسمانی

ماشااله به این همه فضولی

پسر گل مامان اینقده شیطون و فضول شده که نگین و نپرسید ( البته با هزارتا ماشااله ) دوست داره از از همه جاسر در بیاره ، از ماشین لباسشویی، فر گاز ، تلفن ، موبایل ، کابینت ، زیر میزا و کلی جاهای دیگه باید همش دنبالش باشی وگرنه در عرض سه صوت همه جا رو خراب میکنه ، ناگفته نمونه که از این شیطنت ها خوشحالم چون نشون دهنده سلامتی نفسمه ولی بعضی اوقات دیگه کم میارم و اگه دیگران نباشن دیونه دیونه میشم . ( بازم میگم که ماشااله به پسملی مامان ) عمه معصوم بعضی از لحظه ها رو شکار کرده تا دوست جونامو از این فضولی ها، بی نصیب نشن ، که دست شما درد نکنه که ما رو همراهی میکنید عمه خانم ... عزیزان واسه دیدن عکس ها به ادامه مطلب برید &...
3 دی 1391

غیبت طولانی و جشن دندونی

سلام با عرض شرمندگی به دلیل غیبت چند ماهه تو این ماه ها اتفاقات زیادی رخ داده که توی این فرصت پیش آمده میخوام براتون بازگو کنم و توی دفتر خاطرات یگانه پسر زندگیم حک کنم ... دقیقا یازدهم تیرماه بود که متوجه شدم گل پسرم اولین موارید زندگیش جوونه زد و به دنیای ما یه عالمه شادی بخشید ، محمدم با تمام وجودم این اتفاق خوشایند رو بهت تبریک میگم ... توی مرداد ماه بود که تصمیم گرفتم جشن دندونی بگیرم و تابااین بهونه هم افطاری داده باشم و هم دور هم شب خوشی رو سپری کرده باشیم ، خیلی خیلی فکر کردم تا تصمیم براین گرفته شد که تم جشن رو رنگین کمون طراحی کنم  روزها طول کشید تا همه چیز فراهم شد چون تو خیلی فضولی میکردی و ...
2 دی 1391

تفریح و گردش در 24/9/1391

سلام من اومدم با یه عالمه عکس های جدید جمعه پیش بود که همگی خونه آقا جون اینا بودیم که تصمیم گرفتیم بریم ناهار پارک ساحلی ... من و عمه معصوم به مادر جون کمک کردیم تا تدارکات پیک نیک رو آماده کنیم . تقریبا ساعت 30/12 ظهر بود که راه افتادیم ، وقتی به پارک رسیدیم عموی بابا به همراه خانواده همه چیز رو آماده کرده بودن تا ماهم به اونا ملحق بشیم ... در کل روز خوب و شیرین و به یاد موندنی بود که آقا محمد و پسر عموشون آقا محمدفرزام حسابی توی پارک گشتن و فضولی کردن ... ولی به دلیل هوای سرد بعد از خوردن ناهار به خونه آقا جون اومدیم و بقیه روز رو تو خونه گذروندیم که خیلی خیلی خوش گذشت جای همگی خالی بود ... اگه میخوای بقی...
29 آذر 1391

محرم 91

هر ساله خونه ی آقا جون (بابای بابا ) ده شب اول محرم مراسم روضه و سینه زنی دارن که من و پسرم و بابا عبداله توفیق داشتیم که امسال تومراسم سیدالشهدا شرکت کنیم .... همیشه آقا جون از هفته ها قبل شروع به برپایی مراسم میکنه و تکیه رو به شکلی زیبا و دلنشین برگزار میکنه ولی امسال آقا محمدم بود که حسابی فضولی میکرد ... من قربون اون فضولی هات که هر کاری کنه واسه من قشنگه نفسم اینم عکس هایی از پسملی در تکیه بقیه عکس ها در ادامه مطلب ...     ...
29 آذر 1391

گفتنی ها ..........................

به دلیل اینکه مدت زیادی که نتونستم وبلاگ گل پسرم رو آپ کنم ، حرف های زیاد دارم که برای نفسم بزارم... نفس مامان خیلی خیلی دوست دارم و بدون تو نمیتونم حتی یک لحظه زندگی کنم ، هر روز که میگذره علاقه و وابستگی من به تو بیشتر و بیشتر میشه و خدا را شاکرم که این نعمت آسمانی را بر روی سفره زندگی ام پهن کرد . تو این مدت اتفاقات شیرینی در زندگی ات افتاده که برای لحظه به لحظه اش باز هم پروردگارم را سپاس گفته ام ، چون تو را اوست که به من بخشیده و مرا از سهم مادری بی نصیب نکرده ........... وحالا درباره تو ... در 6 ماهگی بودی که به از غلت زدن با سعی و تلاش بسیار تونستی به شکل سینه خیز بری و تمام خونه رو دور بزنی و مارو...
22 آذر 1391

آقای زور گو

خودتون ببینید و قضاوت کنید !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! یکی نیست به این بگه ، تو رو چه به این کارا فسقلی   بیچاره عمو حسین که لپ تابش تو دست اینا خورد شده و کسی نمیتونه حرف بزنه ، البته پسر بنده یه قندون و یه قاشق چینی شکوندن که به گفته بابا عبدالله ، فدای سرش !!!!!!!!!!   ...
22 خرداد 1391

نفسم روروئک سوار شد

تقریبا هفته پیش بود که محمد برای روروئک پسر عموش گریه کرد که تا گذاشتمش توی روروئک دیدم که ساکت شد و شروع کرد به خندیدن .... منم از فرصت استفاده کردمو از خنده های شیرینش عکس گرفتم     بقیه عکس ها در  ادامه مطلب... ...
22 خرداد 1391